تبليغاتX
...انتظار


...انتظار

...××تقدیم به کسی که با رفتنش یک دنیا انتظار برایم گذاشت××....

 

 

 

 

 

  اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد  و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد  و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و ناپایدار،برخی نادوست، و برخی دوستدار که دست کم یکی در میانشان  بی تردید مورد اعتمادت باشد  چون زندگی بدین گونه است...

  
 
 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:53 توسط پارسا| |

مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»
پروانه ای پرید.......
اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:33 توسط پارسا| |

 

توی سفره خالی ما ...

توی چروک های صورت مادربزرگ ....توی ناله های زنی که داره وضع حمل می کنه ...

توی پینه های دست ادمهای بدبخت و فقیر ...

توی ارزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بالدار بیاد و اونها رو از نکبت فقری که توش گیر کرده اند نجات بده ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:33 توسط پارسا| |

 

دختری کنجکاو می پرسید:

ایهاالناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت اولش رویا...

آخرش بازی است و بازیچه.

مادرش گفت عشق یعنی رنج

پیله و زخم و تاول کف دست....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 11:45 توسط پارسا| |

 

خبرش را شنيده بودند
ماهي هايم ولي نگران نبودند
آسوده در تنگ مي رقصيدند
با خود گفتم نكند نمي دانند چه خواهد شد
ماهي قرمزم را صدا زدم
گرم رقص بود
كنار ديوار شيشه اي تنگ ايستاد
گفتم شنيده اي كه از اين پس
ساكنان سفره ي هفت سين همگي سين دارند
ديگر نه آينه ، نه ماهي و نه قرآن جايي در سفره ندارند
ماهي ام خنديد
چيزي نگفت
دوستش صدايش زد
ستاره، آدم ها را رها كن
بيا منتظرم
ماهي ام نامش را تغيير داده بود
و من مات آن شدم كه ديگر جاي ماهي
ستاره سر سفره ام دارم ...

من از طلوع چشم تو دل به نماز داده ام
در عوض قضاي آن عمر دراز داده ام......


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:54 توسط پارسا| |

هی فلانی!

    می دانی؟!

می گویند رسم زندگی چنین است :

می آیند ...    می مانند  ...

عادتت می دهند ...   و می روند ...

و تو در خود می مانی

       و تو تنها می مانی!

   راستی!

          نگفتی!

آیا رسم تو نیز چنین است؟!   

            مثل همه ی فلانی ها ؟!

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:42 توسط پارسا| |

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:21 توسط پارسا| |


عشقی که بایک نگاه آغاز میشود باشناخت سست تر و سست تر میشود

ولی عشقی که باشناخت آغاز میشود

 باهرنگاه عمیق و عمیقی تر میشود

نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:35 توسط پارسا| |

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:1 توسط پارسا| |

 
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:32 توسط پارسا| |


Design By : Night Skin